About us

33 years ago I was born in hands of one of the most amazing parents on earth which with their great support I could be the one I am today. I have two sisters and a brother who are my best friends and they’re the reason I love to have a big family. I lived in Tehran up until I was 21 years old and I have the most amazing memories.
I was 21 when I married and came to London to study architecture. By the time I got graduated my father decided to demolish our childhood house to build a six story apartment instead, which I had the pleasure of designing. So I went Back to Tehran for two years for this project. While I was busy finishing that project I started another which was becoming a mother. When I was seven months pregnant with my beautiful daughter, I came back to London.
Fifteen months after my first I gave birth to my second, a handsome lovely boy.
I started this blog and my Instagram page when my second was nearly one year. Being in Instagram motivated me to pick my DSLR again and start photography. I have celebrated my motherhood journey and the beautiful moments of being with my kids through taking photographs and have shared them in my Instagram page ever since. It was the best ever thing I did. Although being a full time mum is one of the hardest jobs but sometimes I was feeling I was doing nothing specially for myself but photography helped me so much and made me a happier mum.
I am going to start my architecture Part 2 Diploma in October, something that I have been dreaming during the past six years of being a full time mum.

And finally introducing the team:


Ronika, my first child, who was born six years ago. A fearless, independent, strong ad energetic girl with biggest and kindest heart. She loves babies so having two little brothers have been very exciting for her( not always though)

 

 


Radin is my second child who was born fifteen
Months after Ronika. He’s a handsome, smart, loving boy who knows everything about dinosaurs.

 

Rayman is the youngest who was born twenty eight months after Radin. To describe him in short he’s a sugar loaf who has become a human and been sent to earth.

 

 

 

Raising three kids who once, they all were under four could have been terribly hard without cooperation of my husband.

 

 

 

 

My husband was born in a big family with six siblings which made him to have common opinion about having a big family with me. He’s my best friend before being my husband. He used to be my guitar teacher and in fact that’s where our love story began. I know him for 18 years, been friends for 15 years and married for 12 years.

 

سى و سه سال پيش خدا لطف كردو من رو سپرد دست دو تا از بهترين پدر مادرهاى دنيا و با حمايتهاى بى دريغشون شدم كسى كه الان هستم ، هميشه قدردان زحمتاشون هستم و خواهم بود.٢ تا خواهر و يك برادر هم دارم كه بهترين دوستام هستن و به همین خاطر داشتن خواهر و برادر رو حسن مى دونم و خانواده پرجمعيت رو دوست دارم. تاسن ٢١ سالگى تهران زندگى كردم و تكرارنشدنى ترين خاطراتم كه انگار يه زندگيه ديگه بود اونجا شكل گرفت .از سن ٢١ سالگى به همراه همسرم به لندن اومديم ودررشته معماری مشغول به تحصيل شدم. بعد از فارغ التحصيل شدنم از مقطع ليسانس، پدر گرامى تصميم به بازسازى منزل در ايران گرفتن و افتخار طراحيش نصيب من شد. در حين انجام اون پروژه، پروژه بچه دار شدن هم به بهره بردارى رسيد، و در ماه هفتم بارداريم كارم رو در ايران تقريباً به اتمام رسوندم و دوباره به لندن برگشتم. پانزده ماه بعد از تولد رونيكا رادين به دنيا اومد و تقريباً قبل از يكسالگيش من اين بلاگ رو به همراه صفحه اينستاگرامم شروع كردم. از طريق اينستاگرام با عكاسهاى خانوم بسيار خوبى آشنا شدم و با ديدن كارهاشون تشويق شدم دوباره دست به دوربين شم و از اون روز، روزهاى مادر بودنم و لحظات قشنگ با بچه ها بودن رو از طريق دوربينم ثبت كردم. شروع عكاسى يكى از بهترين كارهايى بود كه انجام دادم چون مادر تمام وقت بودن اگرچه كار خيلى سختيه ولى من بعضى اوقات احساس مفيد بودن نداشتم و عكاسى كردن بهم حس خيلى خوبى داد و من رو مادر خوشحالترى كرد.
به زودى قراره در رشته معمارى دوباره ادامه تحصيل بدم چيزى كه طى اين شش سال خيلى بهش فكر مى كردم و ميسر شدنش واقعاً سخت بود. تو مدتى كه ايران مشغول به كار بودم بالاخره به آرزوى ديرينه ام رسيدم و تونستم تحت نظر يكى از بهترين نقاشهاى ايران،آقاى شهراد ملك فاضلى، نقاشى رو شروع كنم و يكى از افسوسهاى ايران نبودنم از دست دادن همين كلاس ارزشمنده.واما بچه ها. اين پروژه شيرين اما بسيار سخت ٣ تا كارفرما داره.اولى رونيكا دختر بى باك و پرانرژيمه كه يه قلب بزرگ و مهربون داره. چهارمه ارديبهشت ٩٣ به دنيا اومد و شخصيت قوى و مستقلش واقعاً براى فرزند اول بودن مناسبش مى كنه. عشقش به نى نى باعث شد خدا دو تا برادر كوچولو به فاصله خيلى كم بهش بده كه از وجودشون خيلى خوشحاله البته نه هميشه.دومى رادين پسر خوشتيپ، عاقل و دوست داشتنيمه كه نه مرداد ٩٤ به دنيا اومد و همه چيز رو راجع به دايناسورا مى دونه.و اما سومى رايمنه كه شش آذر ٩٦ به دنيا اومد و خلاصه بخوام بگم يه كله قنده كه آدميزاد شده و به زمين فرستادنش.بزرگ كردن سه تا بچه با فاصله سنى كم كه يه زمانى همشون زير چهارسال بودن مى تونست بى نهايت سختتر باشه ولى با مشاركت كيوان كه در دسته پدرهاى فرزند دوست و در عين حال مسئوليت پذير هست خيلى راحتتر شده.كيوان هم تو يه خانواده پرجمعيت با ٣ تا خواهرو ٣برادر بزرگ شده كه همين باعث شده درباره تعداد بچه باهم تفاهم زيادى داشته باشيم. دوست، شوهرو پدر كم نظيريه. كيوان ليسانس روانشناسى كودكان استثنايى و فوق ليسانس روانشناسى تجارت هست، و الان شركت اخذويزا و مهاجرت به انگلستان رو داره. نزديك به بيست و خرده اى سال هم هست كه به صورت حرفه اى نوازندگى گيتار انجام مى ده كه البته خالى از لطف نيست كه بگم آشنايى ما و شروع اين زندگى عاشقانه از طريق شاگرديه بنده تحت نظرايشون در نواختن گيتار بود، ١٨ ساله مى شناسمش، ١٥ ساله دوستيم و ١٢ ساله كه ازدواج كرديم.